تبلیغات
کافــــــــــــــــــــه روز
کافــــــــــــــــــــه روز
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
لینک های دوستان


دقیقا نمی دانم از اولین نوشته ام چندین سال می گذرد، ولی دلم برای آن روزها خیلی تنگ شده، خیلی!! برای نوشتن روی همان کاغذ کاهی هایی که پدرم برایم می آورد و همان اول یادآوری میکرد: هر دو طرفش بنویس، مبادا یک طرفش سفید بماند!!
یاد نوشتن روی آنها هنوز هم برایم خوشایند است،که هر چه مداد خودم یا خودکار التماسی خواهرم را - تنها به این جهت که ثابت کنم بزرگ شده ام و دیگر میتوانم با خودکار بنویسم- بیشتر روی کاغذ کاهی ها فشار می دادم، انگار کلمات بیشتری به ذهنم میرسید و از نوشتن بیشتر و بیشتر لذت می بردم؛ لذتی توام با دلهره کودکانه! دلهره از چه؟ از اینکه وقتی کاغذ را بالا میگرفتم و پشتش را نگاه میکردم تمام نوشته هایم گویی به خط بریل تبدیل شده بود و کاغذ برجسته شده بود و خودکار پس داده بود و آن موقع قیافه من بود و یادآوری حرف پدرم...
حالا به یاد آن روزها به پشتوانه همان لذتها و دلهره ها هنوز هم گهگاهی می نویسم، البته اینبار دیگر نه روی آن کاغذها - که البته به یادگار هنوز چند برگی را دارم؛ نگه داشته ام - بلکه پشت این صفحه شیشه ای و به جز این، تفاوت محسوس امروز من با آنروزها اینکه، حالا دیگر از آن ذهن خلاق کودکانه خبری نیست و باید به حافظه ام هندلی بزنم و جای تک تک کلمات را چندین بار در ذهنم مرور کنم، تازه بعد همه اینها با دوستانِ هم فکرم گپ و گفتی بزنم تا کمی دلم قرص شود از آنچه نوشته ام، آنوقت است که شاید حرفی درخور بگویم؛ اما این را خوب خوب فهمیدم حتی اگر به هر دلیلی برای مدتی نوشتن را کنار گذاشته شده باشم و یا خیابان Blogspot  که شعبه اصلی کافه روز آنجاست را با بلوک سیمانی مسدود کرده باشند!!!  باز هم لذت نوشتن همیشه با من همراه است و میخواهم باز هم بنویسم!
تا اگر روزی ناامیدی به سراغم آمد، با خواندن نوشته ها به یاد بیاورم که ، روزهای خوشی ام مبادا نبودند
تا اگر روزی خوشی هم ، زیر دلم را زبر کرد ، به یاد بیاورم که ، غم ها هم بادا نیستند
و امروز اینجا من هستم و شما، که خوش به کافه روز آمده اید!!
 تا با هم باشیم؛ گپ بزنیم و تبادل دل کنیم؛ چای و قهوه ای البته اینجا به مثل و شاید روزی روبرو با هم بنوشیم. 
امروز، اینجا، منم و بازمانده با بغل بغل رویا
بغل بغل ابرهای خاکستری در آستانه بارش، منتظر تلنگری
و باز مانده ام با صخره های بلند ترس و امید
اما نمی دانم، شاید همین نوشته های من و همدلی شما روزی ما را به خورشید پشت این کوه برساند و آنگاه ماییم فاتح زیبای لحظات ناممکن زندگی که با امیدمان ممکن شده است و زندگی بازمی ماند با همه خوشی ها و ناخوشی های ما
به قول یک دوست خوب که می گفت: شاید تنها راز زندگی همین باشد ، امید به ناممکن...

ارادتمند  Cafe' Man


برچسب ها: شعبه 2 کافه روز، اولین نوشته،
[ دوشنبه 8 خرداد 1391 ] [ بهروز یله ]
نظرات
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ


خوش آمدبد
اینجا نوشته های کسی است که
تنها فکر می کند
تنها آرزو می کند
اما دوست دارد با شما زندگی کند

لینک های مفید
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب